فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

239

چهارده رساله ( فارسى )

تا برسد بهوائى كه در اندرون گوش ايستاده است و او را به شكل خويش گرداند تا بر افتد بر پوستى كه كشيده است بر عصبهء مقعّر همچو پوست بر طبل و ازو طنينى بر آيد و آن قوّت آگاه شود و صدا انعكاس آوازست از جاى بلندى كه مصادم آواز شود . پنجم بصر « 1 » است گروهى پنداشتند كه ديدن چيزها بشعاعى است كه از چشم بيرون آيد و بپيوندد بدان چيزها و اين محال است كه اين شعاع اگر عرض است نقل نكند و اگر جسم است چون تواند بود كه جسم در آن حالت كه چشم بر گشايند در - همه عالم منتشر شود و نيز بايد كه افلاك را خرق كند تا آفتاب را و ثوابت را و غير آن را بينند و اين محال است و بايستى كه آنچه در شيشه سر گرفته است چنان بديدمانى كه چيزها را كه در زير مايعات رنگ‌دارست زيرا كه شعاع در مايعات نفوذ بهتر تواند كرد و نه چنين است پس ديدن چيزها به صورتى است كه منطبع شود در رطوبت جليدى از چشم بر راى ارسطاطاليس حكيم و شرطش روشنائى است و مقابله و توسّط جرم شفّاف . و امّا حواس باطن پنج است . اول حس مشترك است و آن قوّتى است كه جمله محسوسات پيش او جمع شوند و اگر نه او بودى حكم نتوانستمانى كردن كه اين زرد حاضر اين شيرينى است زيرا كه در هر يكى از حواس ظاهر يكى بيش صورت نيست و حكم‌كننده را بايد كه هر دو صورت حاضر باشند تا اين حكم تواند كرد و نقطه‌گردان را كه چون دايره‌اش مىبينند بدانست كه صورت اول كه در ديده آمد بحس مشترك رفت و صورتى ديگر از آن ابصار

--> ( 1 ) - باصره قوه‌ايست در ملتقى العصبتين المجوفتين كه از چپ و راست مقدم دماغ روئيده بطورى كه تجويف هر دو در موضع ملاقات يكى شود و سپس منعطف گردد آنكه از طرف حدقه راست است براست و آنكه از طرف چپ است به چپ و نفس به اين قوه ادراك مىكند الوان و اضواء را اولا و بالذات و اشياء ملون و روشن را ثانيا و بالعرض و اگر آن دو عصب بهم برنخورند احول خواهد بود و يك را دو مىبيند شيشه يك بود و بچشمش دو نمود * چون يكى بشكست هر دو شد ز چشم